* همه چیز به شکل رعبآوری در حال تغییر است ... حتی شمایل کسی که دوست میدارم ...
* سایهی اشیا حجم اتاق را فراگرفتهاند ...
* اندوهگین نیستم ... فقط ترسیدهام ... و وقتی میترسم باید نوازش شوم ... و وقتی نمیشوم، بیشتر میترسم ...
* امروز برای دوستی نوشتم: من اگر فقط میتوانستم یک هزارم حس زندگی درونم را زندگی کنم، صد سال عمر میکردم ...
* این پوست را اگر بشکافم هزار پرنده را دانه میدهم ... برای هزار درخت آب میشوم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* کمتر مینویسم ... عصبانیام ... اگر بنویسیم کلماتم عصبانی میشوند ...
* ورژن عصبانی خودم را دوست ندارم ...
* بسیار بددهان، گالهدهان و دهاندریده شدهام ... چند وقت پیش دل رفیق عزیزی را احمقانه شکستم ... یادم میافتد از خودم عصبانی میشوم ...
* من ورژن معصومانهی خودم را بسیار دوست میدارم ... تنها یک نفر در زندگیام، آن هم در مدت خیلی کوتاه، این نسخه از مرا گذرا دید ...
* مرا برگردانید به قرنها پیش ... مرا بازگردانید به گلهی گوزنها ... کف رودخانهها ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* این حجم مخوف و ناشناخته که پشت سرم راه افتادهاست و همه جا با من میآید ... چیزی شبیه ترس ... چیزی شبیه بلعیده شدن در دهانی که نمیشناسیاش ...
* به خاطر بددهنی دارم تنبیه میشوم و تقریبا کسی با من حرف نمیزند و به طور کامل بایکوت شدهام ...
* سگ ولگرد همیشه گاز میگیرد ... حتی وقتی بهاش غذا هم بدهی برایت دم تکان نمیدهد و پاهایت را نمیلیسد ... فقط گاز میگیرد ... خودم را میگویم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
دستانت را که نه ... اصلن همان آفتاب نیمبند زمستان که میافتد رویشان را به من بده ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* این اواخر تا میآیم گلایه کنم، حرفم را میخورم و به خودم میگویم: آه! زبان به دهان بگیر ... او فقط یک تکه سنگ است ...
* در این چند وقت اخیر، دارم دو نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیام را به آرزوهایشان میرسانم ...
* سیگارم را بین انگشتانم میگذارم و آتش میزنم و لذتشان از دور شدن را تماشا میکنم ...
* این سنگوارههایی که گهگاه میگذارمشان اینجا را مدتها پیش نوشته بودم ...
* سنگها میتوانند بخوانند؟ بعید میدانم ... سنگها فقط میشکنند ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* شبیه سنگی آسمانی که حیات را خیال میکند ... سنگی آسمانی که تمنایش زمین است و زمین ...
* امروز تولدم بود ...
* زندگی برای من یعنی امیالم، خیالاتم، جنونم، ترسهایم ... ذرات نوری که فقط تجسمشان میکنم ...
* دراز کشیدهام کف رودخانه و ترسهایم شبیه آب مرا فراگرفتهاند و از من عبور میکنند ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* احساسات عجیبی را دارم تجربه میکنم ... شبیه شبپرهای که فیل شده است ... انسانی که سرخس شدهاست ... آه! چطور بگویم ...
* باید اینقدر بنویسم، اینقدر با کلمات جمله بسازم تا تبدیل شوم ... تا به چیزی بیرون از خودم؛ بیرون از سرم رخنه کنم ...
* رستاخیز با کلمات ... همان را میخواهم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* روی یک برگ از دفترهای ترم پیشام نوشته بودم: «من درختی هستم که روی شاخهها، اندوه میزایم».
* دلم برای کلاس فلسفهی پارسال تنگ شده ... نور پاییزی درمیآمیخت با نوای پیانو و کلارینت و از درزهای پنجره فرومیریخت به کلاس ... یک حال مالیخولیایی ناب ...
* دلم میخواهد در یک تصویر اندوهناک دلخواه، کسی را ببوسم ...
* ساکت شدهام ... در دو دنیای مجزا زندگی میکنم ... دنیای بیرون و درونم از هم گسیختهاند ...
* مرا دوست داشته باش ... من اندوهگین را دوست داشته باش ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* آدمی هزار لایه است ... معجون درهمیست از شناختهها و ناشناختهها ... زیستهها و نزیستهها ...
* من این زن غمگین را دوست میدارم ... قلب طلاییاش را دوست میدارم ... این زنی که در تمام شبهای تنهاییام برایم از دریاها و درختان آواز میخواند را دوست میدارم ... من مرواریدهای اندوه را به گردن این زن دوست میدارم ...
* من این زن رهاشده و اندوهگین را پنهان میکنم ...
* کاش گلویم، گلوی پرنده بود ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* اینها را کسی نمیداند اما من ذاتا انسان متفرعنی هستم ... زبان گزندهای دارم ... از وقتی خودم را شناختم با ذاتم مبارزه کردهام ... شبیه یک عقرب که با نیشاش نبرد میکند و هر چه هست را در شکم خودش میریزد ...
* اما این روزها برای اینکه نمیرم نیش میزنم ...
* معصومیتم را کسی دوست نداشت ... دستها و صدای نرمم را ...
* شبیه هیولایی شدهام که روزی قلبی سپید داشت ...
* هر چقدر سوال را انکار کنی، سالها هم که بگذرد، سوال تو را خواهد یافت ... قلبت را زیر و زبر خواهد کرد برای یافتن جواب ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی